نزدیک تر از رگ گردن
بهش میگم:
- چرا من تنهام؟یجور حس تنهایی تو وجودمه...هرکاری میکنم بازم تنهام.
- نمیدونم صحرا...اذیتت میکنه!؟
- آره اذیتم میکنه.خیلی.
- بهش فکر نکن.باشه؟
- بهش فکر نمیکنم.یدفعه میاد سراغم.انگار که درونم متلاشی میشه...انگار که تنها افتادم تو این دنیا.
- اَقربُ اِلیهِ مِن حَبلِ الوَرید...خدا از رگ گردن بهت نزدیک تره.
- ... ....
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 1:57 توسط تعریف نشده!
من