بارها اومدم و چند خط نوشتم و پاک کردم و رفتم.پُرم از گفتن...کلمه هایی که تو ذهنم رژه میرن ولی..ولی..تا خواستم بنویسم تا خواستم حرف بزنم همین کلمه ها فرار کردن و هرکدوم جایی توی سلول های مغزم خودشون رو قایم کردن..انگار که می ترسن از اینکه گفته شن..انگار که اون ها هم فهمیدن که نگفتن و ساکت بودن بهتر از گفتن و عواقبشه..این روزها یاد میگیرم بیشتر و بیشتر ساکت باشم..بیشتر برای خودم زندگی کنم حتی اگه جایی درس بخونم که با گذشت سه ترم هیچ موجود زنده ای! نتونست به دنیای درونم وارد شه..حتی اگه بین کسایی باشم که توی زندگی تک بعدیشون غرق شدن..حتی اگه بار دیگر شهری باشم که هرگز دوستش نداشتم و نخواهم داشت..با همه این ها یادگرفتم برای خودِ خودِ خودم زندگی کنم...برای خودِ خودِ خودم از راه رفتن روی برگ های پاییزی و صدای خش خششون لذت ببرم...برای خودم ریه هام رو تا ته پر از اکسیژن کنم و زندگی رو نفس بکشم...باور کردم که زندگی هرگز این شهر و این آدم ها و این روزها نیست..من این روزها خوبِ خوبم.

پ.ن۱:خدایا شکرت...

پ.ن۲:واقعا شرمنده ام که تو این مدت برای کسی کامنت نذاشتم.خوندمتون ولی بعضی وقتا اینجوری میشه!!ببخشایید!

پ.ن۳: ۴شنبه بابام برای کاری اومدن اینجا منم آشپزی کردم واسشون.انقده ازم تعریییف کردن.کلی حال کردم.Baby Girl

پ.ن۴:دو کتابی که خواندنش را توصیه می کنم!:احتمالا گم شده ام و ایام بی شوهری

پ.ن۵:اومده بودم خونه یه فیلم خیلی خوب دیدم به اسم The double life of veronique. فیلمش خوب بودا ولی نصف فیلمه چشامو گرفته بودم آخه فیلم به این خوبی چرا اینجوری میکنینش آخه!چرا جوونای پاک و معصوم جامعه رو گمراه می کنین؟!!ولی واقعا فیلم خوبی بود.ببینین:)

آهنگ نوشت:هنوزم میشه عاشق بود..تو باشی کار سختی نیست...

نوازش_ ابی

بعدا نوشت:داشتم آناتومی میخونم و از دست عضله biceps گریم گرفته بود که سرم رو برگردوندم طرف پنجره اتاقم...داره برف میااااد...دوست دارم فقط باریدنش رو نگاه کنم.