اتاق
دلم یک اتاق میخواهد از آن خودم! نه اینکه حالا اتاقی نداشته باشم، نه!منظورم این است که جایی داشته باشم از آن خودم! جایی که خودم از آن خودم باشم! این روزهای شلوغ و پرهیاهو و پر از آدم اصلا با روحیه حال من سازگار نیست... جایی که چهره ام برای کسی آشنا نیست و کوچکترین حرکت من زیر نظر نباشد...دلم یک اتاق میخواهد که وقتی درش را بستم، تمام ناخوشیهای عالم پشت در بماند و من باشم و دنیای دوست داشتنی خودم...دنیای این روزها پرشده از واقعیات تلخ...پر شده از حرفهایی که گوش من آنها را نمیشنود...پرشده از چیزهایی که نمیتوانم باور کنم...دلم یک اتاق میخواهد که در آن بنشینم و قصه زندگی آینده را پر امید بنویسم، طوری که آخر کلاغ قصه به خانه اش برسد...دلم یک اتاق می خواهد ...که حرف های من باشد و نگاه تو.که اشک های من باشد و آغوش تو.بدجوری دلتنگتم خدا...
حس نوشت:راه رفتن زیر باران و دنبال خیال تو آمدن و تو که هی توی آن همه عابر گم میشوی. انگار نه انگار که باران آمده این همه آدم . این همه رهگذر . این همه باران . این همه تنهایی این همه نبودن و من ...
من