وبلاگ زندگی جاریست بچه ها رو به یه بازی جالب دعوت کردن.ما هم خوشمان آمد خودمان را دعوتیدیم به این بازی.

قهوه:هرچقد از چایی بدم میاد قهوه را دوست می دارم.با شکر فراوان.

غرور:کمش خوبه.یعنی باید باشه ولی از زیادش متنفرم و سعی می کنم با همه خاکی و دوست باشم و از این جور آدما دوری می کنم.

مدرسه:پیش دانشگاهی.بدترین سال زندگیم تا به امروز

دفتر مدیر:غیبت غیبت غیبت...

قرمه سبزی:

ریاضی:بعد از زیست بین درس ها عاشق ریاضی بودم و هستم !!ولی سر کنکور ۲۰٪ زدمآخه خسته شده بودم دیگه حوصله نداشتم ولی اگه میزدم الان تو شهر خودم...بیخیال

آهنگ:Enrique Iglesias

ماه رمضون:سحری...گرسنگی...خدا...ربنای شجریان...افطار...سام سون!!(دیشب یادم رفت نماز بخونم!!!!)

استخر:شنا!!

آبگوشت:چرا هیچ کی آبگوشت دوس نداره؟؟؟؟من خوشم میاد

روزنامه:سیاست و بابام

کودکی:حس گمشدم

قزوین:قتل های زنجیره ای!!!

دروغ:دولت......!!!

لیسانس:بیکار

فوتبال:پرسپولییییییییییییییییییس و رونالدو

قانون:کو؟؟؟کجاست؟؟؟

پرواز:رهایی

اشک:تنهایی که دوسش دارم

ازدواج:خوشبختی!!!!

وبلاگ:صحرا

شب:سکوت و فروغ و شاملو و سپهری و اشک و من و خدا

زندگی:مبارزه.باید بتونم!

عشق:فکر کنم یه حس خیلی قشنگ.حس دچار بودن به کسی یا حتی چیزی!ولی خیلی قشنگ.

هلو:..........!!!

تحصیل:پزشکی

خارج:غربت و تنهایی

پیتزا:بدنیست.ولی نه زود زود

اینترنت:اعتیاد.وای یعنی پول تلفنمون چقدر میاد.بیچاره شدم!!

مجلس:دروغ

سال۸۸:ندا و سهراب و ......

کتاب:عاشقشم

کلم پلو:

تقلب:هیچ وقت عرضه تقلب گرفتن نداشتم!!

ایران:همه جان و تنم ... وطنم وطنم وطنم

ایرانسل:متنفرم.

جومونگ:دیشب تموم شد

فمنیسم:این که معنیش این نیست زن ها و مردها برابرن.برعکس من فکر می کنم باید زن و مرد مکمل همدیگه باشن و حقوق برابری داشته باشن.

دریا:آرامش.

پ.ن۱:ما هم شما را به این بازی هیجان انگیز دعوت می نماییم!!تعارف نکنین.منتظرمااا

پ.ن۲:سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم، می‌شوم‌ قد یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ که‌ ممکن‌ بود یک‌ تکه‌ آجر باشدتوی‌ دیوار یک‌ خانه، یا یک‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یک‌ کوه،یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛ یاحتی‌ خاک‌ یک‌ گلدان‌ باشد؛ خاک‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ ممکن‌ است‌ هیچ‌ وقت،هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاک‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاک.اما حالا یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ وجود دارد که‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بکشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. یک‌ مشت‌ خاک‌ که‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود انتخاب‌ کند، عوض‌ بشود، تغییر کند.وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاک‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاکی‌ که‌ با بقیه‌ خاک‌ها فرق‌ می‌کند.من‌ آن‌ خاکی‌ هستم‌ که‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده. من‌ آن‌ خاک‌ قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد.اما اگر این‌ خاک، این‌ خاک‌ برگزیده، خاکی‌ که‌ اسم‌ دارد،قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاکی‌ که‌ نور چشمی‌ و عزیز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغییر کند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نکند، اگر همین‌ طور خاک‌ باقی‌ بماند، اگر آن‌ آخر که‌ قرار است‌ برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بیندازد پایین‌ و بگوید: یا لَیتَنی‌ کُنت‌ تُراباً. بگوید: ای‌ کاش‌ خاک‌ بودم...این‌ وحشتناک‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ که‌ یک‌ آدم‌ می‌تواند بگوید. یعنی‌ این‌ که‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاک‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! یعنی‌ این‌ که...خدایا دستمان‌ را بگیر و نیاور آن‌ روزی‌ را که‌ هیچ‌ آدمی‌ چنین‌ بگوید.
"عرفان نظر آهاری"