هنوز تلاطم خاطرات ،حادثه انگیز می کند لحظه های مرا وقتی که باران می بارد ، با رنگین کمانی که  متولد می شود از دل اشکهای من و پل می زند از چشمانم تا تنهایی قلبم!و من به عاشق ترین موج سجده می کنم و آهسته زیرلب زمزمه می کنم:

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به افتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است...

 
پ.ن۱:شعر از فروغ نازنینم...
 
پ.ن۲:چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی چرک میکنند ظرفی، نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانع اند واندکی سکوت…حسین پناهی
 
پ.ن۳:دلم این روزها رهایی می خواهد اما...