باران
هنوز تلاطم خاطرات ،حادثه انگیز می کند لحظه های مرا وقتی که باران می بارد ، با رنگین کمانی که متولد می شود از دل اشکهای من و پل می زند از چشمانم تا تنهایی قلبم!و من به عاشق ترین موج سجده می کنم و آهسته زیرلب زمزمه می کنم:
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به افتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است...
پ.ن۱:شعر از فروغ نازنینم...
پ.ن۲:چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی چرک میکنند ظرفی، نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانع اند واندکی سکوت…حسین پناهی
پ.ن۳:دلم این روزها رهایی می خواهد اما...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۸۸ ساعت 18:58 توسط تعریف نشده!
من