. . . زندگي راستي چه زود مي‌گذرد. انگار همين ديروز بود. درازناي درد را مي‌گويم که از بند انگشت شروع مي‌شد و تا فرق سر تير مي‌کشيد.
درد که مي‌گويم، نه آنقدر سخت که مثل مردن. شايد آنقدر تلخ و عذاب‌آور که مثل شکنجه.
معلم خط را مي‌گويم. قلم‌هاي ني را که يادت هست؟ بارها از خودمان پرسيديم چرا وقتي معلم خط با هر چه زور که داشت شکنندگي انگشتانمان را در بند بند ني ضرب مي‌کرد، قلم ني نمي‌شکست!؟

راستي که چه قلم‌هايي داشتيم. چه شيشه‌هاي مرکب‌هايي. چه ليقه‌هاي دواتي. . . يادت هست؟ چه خطي مي‌نوشتيم. «جور استاد به از مهر پدر» چه مي‌دانستيم. شايد هم استاد خط داشت جور مهر پدر را مي‌کشيد و ما نمي‌فهميديم.
حرف مادر را يادت هست؟ اينکه: «بچه جون تو هنوز نمي‌فهمي. از قديم گفته‌اند چوب معلم گُله» و عجيب اينکه امروز و هنوز هم نمي‌فهميم. اينکه چرا و چطور يک معلم مي‌توانست آنهمه بد باشد.

ولي نه. از حق هم نبايد گذشت. معلم‌ها همه هم آنقدرها بد نبودند. از اجبار و اتفاقي که شايد چند نفري را هم به کلاس و لباس معلم‌ها کشانده بود بگذريم، به گذار ايثار و مدرا و محبت مي‌رسيم که بسياري از معلمان من و تو از ساکنان قانع و صبور آن بودند.
چارسوق اين گذر به شمع وجود آن نازنينان روشن بود، و هم آنان، قلندران بيدار شب‌هاي بلند ندانستن‌هاي من و تو بودند. پس، يادشان در تاريک‌خانۀ خاطر ما روشن باد.

راستي که اين قافلۀ عمر چه زود مي‌گذرد! اول مهر ماه سالي که پشت نيمکت مدرسه‌اي در جايي از آنجا که زبان همکلاس و معلم و درس و کتابش زبان مادر بود و زبان مادري‌مان بود، تا امروز اول مهر ماه که ايستاده يا نشسته‌اي در گوشه‌اي از سرزميني که پدري نيست و زبانش هر چه که هست، مادري نيست.

راستي که چقدر دلم تنگ است براي آن نيمکت چوبي رو به تخته سياه مدرسه‌ام. براي همهۀ بچه‌ها در حياط مدرسه. براي نقشۀ ايراني که آنجا در کلاس و بر ديوار آويزان بود. براي صداي گرم و روشن معلمم که به زبان مادري از سرزمين پدري مي‌گفت. . .

و بالاخره که امروز، در خطي از مدارات دوم يا سوم زمين باز به هم مي‌رسيم. با کوله‌باري از خاطرات و يادها. خاطرات و يادهايي که در گذران اينهمه سال جاي جاي کمرنگ و بيرنگ شده. درست مثل رنگ جوگندمي موهاي من و تو. به هم مي‌رسيم. نگفته، انگار که گفته‌ايم، گذشته‌ها گذشته. حالا ديگر نگران سرزمين پدري‌امان هستيم و زبان مادري بچه‌هايمان.

قافلۀ عمر مي‌گذرد. و چه تند و با شتاب. من و تو نيز با اين قافله همراهيم و مي‌رويم. خاطرات و يادهايمان پاک و کمرنگ مي‌شود. رشته‌هاي نقره‌اي و سفيدي که به نقد جواني خريده‌ايم، زينت موهايمان مي‌شود و نگاه‌هايمان نگران آينده است. ما ـ من و تو ـ ما همدرس و مدرسه‌اي‌هاي قديم. همکلاسي‌هاي آن‌روزها . . .

پ.ن۱:یادش بخیر حس زیبای کودکی...حس تازگی...حس رقابت برای نشستن رو نیمکت ردیف اول...مدادهای رنگی و نقاشی های کج و معوج...حس بازی تو حیاط مدرسه...حس زیبای به صدا دراومدن زنگ رفتن به خونه...حس کندن مقنعه و گذاشتنش تو کیف تو راه برگشت به خونه...طعم اون اخته غیربهداشتی از مغازه های غیربهداشتی ترش...حس دوویدن...حس رهایی...یادش بخیر!!

پ.ن۲:«. . . «آ» بعد هم «ب». نقطۀ «ب» را که گذاشتم، ضربۀ چوب آمد توي سرم. يعني اشتباه نوشته بودم؟ کلمۀ «آب» را؟ نه، اشتباه نبود. با آن‌همه شور و شوق آموختن، «آب»، «بابا» و چند کلمۀ ديگر را پيش از مدرسه ياد گرفته بودم. پس چرا چوب مي‌خوردم؟ اين راه و رسم مدرسه است که روز اول، کلمۀ اول،بزنند توي سرت؟نمي‌دانم آن‌روز، روز چندم مهر بود هر روزي بود، براي من روز اول مدرسه بود. . .» کیومرث پوراحمد
 

پ.ن۳:ترم اول:بیوشیمی۱ـ بافت ـ آناتومی تنه ـ بهداشت ـ روانشناسی ـ اندیشه ـ زبان عمومی.

پ.ن۴:هفتم مهر تولد سید سبزم مبارک.

بعدا نوشت:همه چیز آرومه...