گوش کن..٬ باران میبارد.

نگاه کن..٬ قطره قطره جان را که جمع میشود و دریا دریا آرام می شود برای تن.

گوش کن باران را..٬

همچون پرنده کوچک بام تند و تند نوک میزند و دانه های دلت همه را بر میچیند.

نگاه کن آسمان را..٬ 

همین که طلبش کردیم دل نجیبش را به سوی ما گشود و رازهای دلش را دانه دانه تقدیم مان کرد٬انگار نه انگار همین دیروز بود که دلش را شکستیم و از بین این همه رنگ سیاه را برای رنگ زدنش انتخاب کردیم .

گوش کن..٬

 بی نیاز تن شده ام ٬برهنگی ام میآید ٬عطش کندن از تن که شعله سوزانده و غرق تمناست و خنکی میخواهد .

نگاهم کن.. رها کن تن را ..بیرون آ ..باران می آید.

پ.ن۱:راز از انار تركيده اغاز مي شود و عشق از دل شكسته و حجم بزرگ تنهايي كه مي افتد و فرو مي غلتد بر جان.همين!

"هزار توهای ذهنم"

پ.ن۲:آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمین ها رفت و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند و ماهیان به دریا ها خشکیدند  و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت.شب در تمام پنجره های پریده رنگ مانند یک تصور مشکوک پیوسته در تراکم و طغیان بود و راهها ادامه ی خود را در تیرگی رها کردند.دیگر کسی به عشق نیندیشید.دیگر کسی به فتح نیندیشیدو هیچ کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید.در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد.خون بوی بنگ و افیون می داد.زنهای باردار نوزادهای بی سر زاییدند و گاهواره ها از شرم به گورها پناه آوردند .در دیدگان آینه ها گویی حرکات و رنگها و تصاویر وارونه منعکس می گشت و بر فراز سر دلقکان پست و چهره وقیح فواحش یک هاله مقدس نورانی مانند چتر مشتعلی می سوخت مرداب های الکل با آن بخار های گس مسمومانبوه بی تحرک روشن فکران را به ژرفنای خویش کشیدند و موشهای موذی اوراق زرنگار کتب را در گنجه های کهنه جویدند.خورشید مرده بود خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشده ای داشت .آنها غرابت این لفظ کهنه را در مشق های خود با لکه درشت سیاهی تصویر می نمودند.مردم گروه ساقط مردم دلمرده و تکیده و مبهوت در زیر بار شوم جسد هاشان از غربتی به غربت دیگر می رفتند و میل دردناک جنایت در دستهایشان متورم میشد.گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی این اجتماع ساکت بی جان را یکباره از درون متلاشی می کرد آنها به هم هجوم می آوردند.مردان گلوی یکدیگر را با کارد میدریدند ...آنها غریق وحشت خود بودند و  حس ترسناک گنه کاری ارواح کور و کودنشان را مفلوج کرده بود.پیوسته در مراسم اعدام وقتی طناب دار چشمان پر تشنج محکومی را از کاسه با فشار به بیرون می ریخت آنها به خود فرو می رفتند و از تصور شهوت ناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید.اما همیشه در حواشی میدانها این جانیان کوچک را می دیدی که ایستاده اند و خیره گشته اند به ریزش مداوم فواره های آب شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده، در عمق انجماد یک چیز نیم زنده مغشوش بر جای مانده بود که در تلاش بی رمقش می خواست ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها شاید، ولی چه خالی بی پایانی خورشید مرده بودو هیچ کس نمی دانست که نام آن کبوتر غمگین کز قلب ها گریخته ایمان است.

"فروغ"

آهنگ نوشت:..شاید از لرزش دستام..یا از این بارون اشکام..که می ریزن روی لب هام..بشنوی صدای عشق رو..التماس قلب من رو..تو از این دل کویری...