آرام باش عزیز من..آرام باش

طلوع که بیاید...خورشید که سر از بالش ماه بردارد...ساعت که از نو برقصد...آغاز که دوباره با دنیا هم آغوش شود...

آرام باش عزیز من

دوباره به لاک خود باز خواهی گشت... دوباره جان خواهی گرفت...

نازنینم بخند...این غم شوم سیاه از چشمان دریایی ات دور باد...این آشفته گی های ریشه کن از تنت دور باد....این زردی از روح سبزت دور باد...

رهایش کن!

دنیا را بگذار برای خودش...

آرام باش عزیز من

وضویی ساز٬ بی حرف ٬بی اندیشه...همه چیز را بسپار به همان آشنای نزدیک...او هست...همین جا کنار نفس هایت...می بینی؟!با تو نجوا می کند...او همین جاست...کنار سجاده به انتظارت نشسته...دستانت را به او بده...اینقدر سخت نگیر!او تو را میخواهد...آغوش پاکت را...

طلوع که بیاید

خورشید که سر از بالش ماه بردارد  .. !!

ص.ن:لحظه شماری می کردم که امروز برسه ولی حالا...دلم گرفته...خیلی...

دعا نوشت:

nightmelody-com-0268.jpg

دعا کردم امشب برف بیاد...ولی...کاشکی میومد!!

عوضش داره بارون میاد!!

کیک نوشت:بفرمایین کیک

فقط کم بردارین که به همه برسه :دی

سریال نوشت:

ما این روزها سریال روزگار شاهزاده را می بینیم.شما چطور؟سریالشم کمدیه ولی نمی دونم چرا من از اول تا آخرش گریه می کنم!!!

اهنگ نوشت:

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم.حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم.